أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

73

تجارب الأمم ( فارسى )

تاخت مىآوردند كه بارى پيروز بود و بارى ديگر نه . تا روزى كه به سرزمين يمن تاخت برد . در آن هنگام شاه يمن ذو الاذعار پور ابرهه ، پور ذو المنار ، پور رايش بود . كى كاوس همين كه به وى نزديك شد ذو الاذعار و حميريان و قحطانيان به پيشواز او برون آمدند و ذو الاذعار بر كىكاوس دست يافت كه به بندش كشيد و سپاه و اردوى او را چپاول كرد و وى را در چاهى افكند و دهانهء آن را ببست . آنك ، رستم گرد با ياران خويش از سگستان بيرون آمد . پارسيان از دلاورى و گردى رستم داستانها گويند كه در باز گفتن آن سودى نباشد . گويند كه وى در سرزمين يمن پيش رفت و كىكاوس را از چاهى كه در آن زندانى بود برون آورد . ليك مردم يمن گويند كه كار نه چنين بوده است . چنان بود كه ذو الاذعار چون از روى آوردن رستم آگاه شد با سپاهى گران به سوى او برون شتافت و هر يك در برابر دشمن خويش هندك زدند و از نابودى سپاهيان خويش بيمناك شدند و ترسيدند كه اگر به جنگ در هم آميزند كسى از ايشان باز نماند . پس ، سازش كردند كه ذو الاذعار ، كى كاوس را به رستم باز پس دهد و جنگ را فرو هلند . آن گاه رستم با كى كاوس به بابل بازگشت و كى كاوس نامه‌اى در آزادى رستم نوشت و سگستان و زابلستان را به وى بخشيد . نامه‌ها در آن روزگار كوتاه مىبود و در آن از انگيزه و سبب سخن نمىرفت . گزارهء پارسى آن نامه چنين است : « از كى كاوس پور كى كوات به رستم . از بندگى آزادت ساخته‌ام و سگستان را به تو داده‌ام . از اين پس ، به بندگى هيچ كس گردن منه و شاه سگستان باش چنان كه من فرمايم و بر تختى از سيم زراندود بنشين و افسرى زربفت و تاجدار بر سر كن . » نشانهء درستى آن چه از كار كى كاوس گفته‌ايم سرودهء حسن هانى است كه گويد : كاوس ، هفت سال آزگار در زنجيرهاى ما بماند و گرما خورد . [ 23 ] سپس ، كى خسرو پور سياوش پور كى كاوس پادشاه شد كى خسرو چون تاج شاهى بر سر نهاد با مردم به شيوايى سخن كرد و باز نمود كه وى بر آن است تا خون پدرش سياوش را از افراسياب بتوزد . سپس ، به گودرز كه در اسپهان بود نامه نوشت . گودرز اسپهبد وى در خراسان بود . او را نزد خويش فرا خواند و فرمود